![]() |
![]() |
|
| دراین سرگشتگی عالم جا مانده ام خدا نکند که روزی تو را گم کنم |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:0 توسط غریبه |
|
|
دلم خیلی گرفته...
بعضی وقت ها به خودم میگم چقدر زود گذشت چقدر قشنگ بود چقدر خوش گذشت... اما حالا بعد از چند سال به خودم میگم پس چی شد اون روزا پس کجا رفتن اون خاطرات؟ خیلی تنها شدم اونقدر تنها شدم که هرروز خاطرات گذشتمو مرور میکنم...اشکم بیدرنگ از چشمام جاری میشن دلم واسه اون روزها خیلی گرفته... دلم واسه اون روزها خیلی تنگه... روزهایی که شاید دیگه برنگردند اما هیچوقت فراموششون نمی کنم... هیچ وقت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 22:22 توسط غریبه |
|
|
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛
تنها به زندگی، سال های عمر را افزوده ايم ؛ و نه زندگی را به سال های عمرمان .
زندگی فقط حفظ بقاء نيست ؛ بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذت بخش است .
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 22:36 توسط غریبه |
|
|
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا اگر بي روز و بي تقويم ماندم من به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا صبور و ساده اي اما، عميق و ژرف، عشق من براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط غریبه |
|
|
مرغ مهتاب مثل همیشه برای نیلوفران مرداب لالایی میخواندو ماه هم مثل همیشه بوسه هایش را نثار تنه ی مرده ی مرداب میکرد مرداب کم کم جان میگرفت من بزم زیبایشان را شاهد بودم شاهد آرامش نیلوفران بودم من دیدم که چه قدر آرام در آغوش مرداب خفته اند من شاهد بودم شاهد بودم که چگونه پیچک خورشید بر بزمشان سایه ای ارغوانی کشید و ماه رفت مهتاب رفت و مرداب و نیلوفرانش را به دست طلایی خورشید سپرد شاید ماه فکر کرد که بوسه های سردش برازنده ی تن مرده ی مرداب نیست که اینقدر راحت معشوقش را به بوسه های آتشین خورشید سپرد ای کاش کمی میماند و میدید که با هر بوسه ی خورشید مرداب هزار بار میمیرد ای کاش مهتاب میماند و میدید که نیلوفران زیبایش با چه تلاشی خودشان را در پناه سایه ی برگها میگیرند تا کمی فقط کمی بیشتر زنده بمانند ماه اگر میدید که چگونه مرداب در آغوش خورشید میمیرد هرگز نمیرفت ای کاش میماند ای کاش میدید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:42 توسط غریبه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:22 توسط غریبه |
|
|
کسانی می روند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:14 توسط غریبه |
|
|
همیشه به بلنــدی شــب یلدا مــی خندیــدم .. بلند ، طولانی ، ماندگار ... فقـــط بــرای یک دقیقـــه چقدر خندیدم بــرای این یک دقیقـــه ! اما آن روز که بار سفر بسته بودی و گفتم یک دقیقـــه بیشتر بمان و تــو گفتی :وقت تنــگ است ، کوله بــار بــاید بســت بــاید رفــت ! آن روز فهمیدم ایــن یک دقیقـــه های غریبانه چه غـــوغــایی می کنند .. یک دقیقـــه بــا تــو بودن چقدر مهــــــم اســت طولانـی اســت مــاندگار اســت چقدر گریســـتم بــرای این یک دقیقـــه ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:39 توسط غریبه |
|
|
دوستش داشتم... ولی هیچوقت نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت...
همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟...
ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ...
یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟!
به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ...
اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم...
خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟
مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیرپا بذارم
باید بهش میگفتم...
چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ...
بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره...
راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم حرف دلم رو بهش بزنم...
ولی افسوس...
چشمم رو که باز کردم اون نبود...
اون رفته بود واسه همیشه... قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:45 توسط غریبه |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:44 توسط غریبه |
|
|
چه کودکانه لبخند زدم انروز که دیدمش و چه اشکی به چشمانم دوید در ان لحظه ی تلخ که از بستر خیال برخاستم و در یافتم که تنها در قصه های همیشه دروغ رویا هایم بوده ام. چه غمی به جانم بازگشت انروز که تنها چون همیشگی ام باز به ان کوچه سفر کردم ، همان کوچه ی دلتنگی ها . همان کوچه ی بی اغاز و پایان که دیوارهایش درختان بودند. در روز های پر غم پاییزان میخواهم باز تنها باشم. تنها مثل برگ های نارنجی رنگ درختان سرو در کوچه ی تنهایی ام. تنها با همه ی خستگی هایم. با او و با یاد او با یاد روز های او روز هایی که در خیال دستم در دستش در ان مه ، در ان سکوت قدم زدیم. سحر گاه عشق،سحر گاه زندگی ،سحرگاه امید های فراموش شده،سحرگاه اشک،سحرگاه ارزوهای بر باد رفته و ان غروب جانکاه که سحرگاهم در ان غروب کرد و رفت . رفت و مرا با تمام ان ارزوهای رویا گونه ام ،با همه ی ان امید ها و ارزو هایم بی رحمانه به کوچه ام راند. به همان کوچه ی تنهایی که پر از اشک و برگ های نارنجی پاییز است . و من باز تنها شدم ... تنهای تنها |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:52 توسط غریبه |
|
|
چه دشوار است زمانی که یک سینه حرف داری ولی گوش شنوایی نیست . چه سخت است زمانی که درد داری اما دستی نیست که آن را ضماد کنی . چه غم انگیز است زمانیکه سینه ات گنجایش نگهداری آلام را ندارد و تو داروغه وار حبس ابد برایش می بری . چه مأیوس کننده است امیدهای اطرافیان.چه بی دلیل است دلاهه هایت.چه واهی است دلهره هایت.در شلوغی ، تنهایی.در شادی ، غمگینی ، اما درون خودت . غصه هایت را در انزوا با خودت تقسیم می کنی و لبخندت را در جمع با دوستان . اما من که می دانم و می بینم درونت را . با من ِخودت هم غریبه گی می کنی ؟ تو که به جز من ِ خودت کسی را نداری . با من چرا قدیمی ؟
آری سخت است و تحلیل رفتن همچنان ادامه دارد.
گاهی دلم برای خودم می سوزد.
گاهی دلم برای دلم می سوزد.
گاهی ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:29 توسط غریبه |
|
|
قتی دلت تنگ است و لبانت پر از سکوت...
وقتی هیچ اشتیاقی در نگاه تو نیست... وقتی قاصدک زندگیت در باد گم می شود... وقتی هیچ صدای آشنایی به گوشت نمی رسد... وقتی تنت از دست حرفها سرد است... وقتی هیچ کس تو را نازنین خطاب نمی کند... درهای آسمان که بسته نشده استدستانت را به سوی رنگین کمانها بلند کن یکی هست که تو را از پس ابرهای تیره و شاید زلال، نازنین صدا کند
تو که نمی خواهی تا ابد زیر خاکستری این سایه بنشینی و حسرت آفتاب بر دلت بماند؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:47 توسط غریبه |
|
|
ديگر به اجبار باورم شده كه برنمي گردي شوخي تلخي بود كه كم كم به آن عادت كرده ام كه ديگر جز در رويا هاي شبانه توقع ديدارت را ندارم همیشه به یاد تو هستم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:23 توسط غریبه |
|
|
وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت، من به انتظار دیدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد، من شروع کردم. وقتی او تمام شد، من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:51 توسط غریبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
انتظار سخت است فراموش کردن هم سخت است اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
مریم پاییزی معجون عشق واسه من تنهایی شده عادت... پسرهای اهواز تنها مونده کدهای بلاگفا مهسا خانم گل dardasht کارت پستال |
|
RSS
|