تبليغاتX
تنهایی های خودم








تنهایی های خودم

دراین سرگشتگی عالم جا مانده ام خدا نکند که روزی تو را گم کنم

فقط برای خودم هستم...!!!!!!!!!!
من..؟!
چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست.....
این من! نه زیبایم ، نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!
فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست....
... فقط برای خودم هستم...خوده خودم ! مال خودم ! صبورم و عجول!!
سنگین...سرگردان...مغرور...قـانع....با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!!
و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم

راهت را بگیــر و بـــــــرو

حوالی ما توقف ممنــــوع است...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:8 توسط غریبه|



گاهی باید از روی حصارها پرید
سنت ها را شکست
به عرف خندید....
گاهی باید متنفر شد
به فکر انتقام بود
نگذشت، نبخشید....
...........
همیشه دوستت دارم
کارساز نیست ....
همیشه لبخند
آرامش بخش نیست
گاهی باید فریاد زد
ناسزا گفت....
قهر کرد....
گاهی باید همان باشی
که هیچ کس را تابِ تحملت نیست ...
که فقط در خیالِ خودت میگُنجی....

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 18:53 توسط غریبه|



مردي ؟؟
هر چقدر مغرور!
هرچقدر صادق!
هر چقدر ساده!
هرچقدر جذاب!
هر چقدر مکار!
درست...
اما گاهی برای فتح یک وجب از جغرافیای زن بايد به زانو بيفتي ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 19:45 توسط غریبه|



شايد روزي به هم برسيم
كه ديگر هيچكدام را توان از نو شروع كردن نباشد
شايد روزي به هم برسيم كه هردو خسته باشيم
از جستجو، از، انتظار، از نا اميدي ، از سرنوشت
و دست روزگار چنان گرفتارمان كرده باشد
كه تنها به لبخندي و سلامي مختصر اكتفا كنيم

شايد آنروز تنها به چشم يك آشناي ديرين به هم بنگريم
نه آن معشوقي كه دل همواره پي ديدنش مي تپيد
شايد روزي كه به هم ميرسيم
خواسته يا ناخواسته چنان حصاري بينمان شكل گرفته باشد
كه حتي خاطرات خوش گذشته نيز قادر به برداشتن آن نباشد
از چنين روزي سخت در هراسم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:2 توسط غریبه|




نمی دانم آنکس که می رود
می برد یا
آن کس که می ماند ؟
خیالم جمع نمی شود
نمی دانم این منم که می روم و تویی که می مانی
یا این تویی که می روی و منم که می مانم ؟
به خدا
این همه سوال بی جواب در این چمدان جا نمی شود
این همه سوال و خیال و خاطره و ،بود و نبود
که بود ؟که نبود؟
که هست ؟ که نیست؟
شاید اگر اینجا هستم آنجا نیستم و
اگر آنجا،اینجا
چه دردی دارد بازی کم و زیاد کردن حروف از کلمات
این همه سوال و خیال و خاطره و ،بود و نبود
این همه من ،تو ،ما
این همه
در چمدانم جا نمی شود
روی امواج زندگی دراز می کشم و
با آسمان نگاه می کنم
می دانم
هر کجا که بروم
آسمان همینقدر زیباست



نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:24 توسط غریبه|



به یاد آن جشن های تولدی که هیچ وقت دو نفره ، من و تو ، با هم نگرفتیم !!!




                                                                                     نولدم مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 0:40 توسط غریبه|



دوست داشتم همچین حسی تو وجودم بود:


مـن زنـم
مـرا پـريـشـانـي مـوهـايـت کـه نـه!
مـرا
تـه ريـش خـسـته ي صـورتـت
آشـفـتـه مـي کـنـد..

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 22:1 توسط غریبه|



من بدبین نیستم، فقط آدم خوشبینی هستم که خوب از اوضاع با خبر است''
''تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم ''
''آرزو طلب نمیكنم، آرزو میسازم''
''لبخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده،هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم
''پیمانه آدم ها که بیاید دستت، آنوقت می توانی همیشه تشنه شان نگه داری
''آدم نمی‌شوم!
این روزها آدم بودن خریدار ندارد،
دوست دارم حوا باشم و اغفال کنم!

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:56 توسط غریبه|



من واقعا شرمندم از دوستام که میاین پستای منو می خونن اما من جواب نمیدم

امیدوارم منو درک کنن!!!روبه راه نیستم... نمیام نت زیاد....از اون زمانایی که من با خودمم درگیرم!!

خودمم درک نمی کنم چمه!!فقط می خوام تنها باشم....

تنهایی بهترین اتفاق این روزهای منه!!

البته من از این تنهایی راضیم خیلی وقته!اما اشکالم اینه که همیشه زیاده خواهم و قانع نمیشم....!!!

دوستای گلم دوستون دارم بازم میگم شرمنده!!!اسم نمیبرم چون ممکنه جا بندازم بعضی ها رو....



جا مانده است چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و نه دندانهای سفید.........

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 15:15 توسط غریبه|



آنجا كه ديگر نمي توان عشق ورزيد ،

بايد آن را گذاشت

....................... و گذشت ! ...

... فریدريش نيچه ...





عيب کار اينجاست
که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه می کنم،

خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم ، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم ...

... احمد شاملو ...




نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 14:11 توسط غریبه|



گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم،

یاد ِ همه ی آنهایی را که با نبودنشان

بودنمان را به بازی گرفتند!

اینگونه شاید بهتر بتوان دید ،

زیست و نفس کشید!!!!!!!!!









گاهی حرف نزدن

از نداشتن ِ حرف نيست

از داشتن حرفِ زياد است ....!

پس وقتی می بینی سکوت کردم نصیحت نکنی سنگین تری

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 13:35 توسط غریبه|



دیگه واقعا خستم واقعا.......

رو هر چی دست گذاشتم نرسیدم بهش چقدر بگم مصلحت نیست یا خدا نمی خواد؟؟؟!!!!!

بحثم عشقو عاشقی نیست.....گور بابای دوست داشتن...

اما خستم دیگه واقعا کشش ندارم دیگه تحمل نمی تونم کنم!!!

چقدر جنگ کنم با این دنیا؟؟!!!چقدر بگم درست میشه؟؟؟!!

این زندگی سر لج داره با من با من راه نمیاد به کی بگم خدا به کی!!!!!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:4 توسط غریبه|



از آنچــــــــــه رنـــــــــج می بریـــــــم

زندگــــــــــی نیست

زندگــــــاننــــــد !!!!!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 18:39 توسط غریبه|



کَر شده اند چشم هایم انگار...
بیهوده صدای نگاهت را بلند نکن که:
"برنمی گردم".

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 14:4 توسط غریبه|



گــــفته باشــــم !.!.!
احساسات تغییر میکنند . . خاطرات هرگز


میگن
"شکستنی قضا بلاست"
اما...
باور نمی کند دلم!


بي "من و تو" هم مي گذرد
روزگاري كه براي ما،
"ما" را نخواست....



مـُـرور میــــ ــــــــکنـَم ..
خاطِراتِــــمـــان را
امـــــا مَگر ..
کـُپـــی برابـَـر اَصـــــــل میشــَـــوَد ؟!




دیدن عکست تمام سهم من است
از "تو "

آن را هم جیره بندی کرده ام
تا مبادا
... ... ... ... توقعش زیاد شود!!

دل است دیگر . . .
ممکن است فردا خودت را از من بخواهد

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 4:16 توسط غریبه|




مطالب پيشين
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : ParsSkin.Com